با صدای کلاغ پشت پنجره
از خواب میپرم
چشم هایم فعلاً به پای گوش هایم نمی رسند
به زحمت ساعتم را نگاه میکنم
قرار نبود این ساعت بیدار شوم
می روم سمت پنجره و بازش میکنم
انگار کسی به صورتم سیلی میزند
اواسط بهار و این سوز زمستانی؟؟؟
پنجره را دوباره میبندم
و به کلاغ پیری که اصرار دارد با من حرف بزند نگاه میکنم
احساس میکنم قبلاً هم این کلاغ را دیده ام
خیلی برایم آشناست
حس خوبی ندارم
...
ناگهان یکی در می زند
منتظر کسی نبودم
از توی آیفون تصویری که نگاه میکنم ..
...چهره اش برایم آشناست
می پرسم : شما ؟
میگوید : باز کن
"خبر بد" هستم .
گوشی از دستم می افتد . . .
سوز سردی به صورتم می خورد.
کلاغ پیر صدایش را بالاتر برده
صدای چرخیدن کلیدی را در قفل ، می شنوم
از خواب میپرمچشم هایم فعلاً به پای گوش هایم نمی رسند
به زحمت ساعتم را نگاه میکنم
قرار نبود این ساعت بیدار شوم
می روم سمت پنجره و بازش میکنم
انگار کسی به صورتم سیلی میزند
اواسط بهار و این سوز زمستانی؟؟؟
پنجره را دوباره میبندم
و به کلاغ پیری که اصرار دارد با من حرف بزند نگاه میکنم
احساس میکنم قبلاً هم این کلاغ را دیده ام
خیلی برایم آشناست
حس خوبی ندارم
...
ناگهان یکی در می زند
منتظر کسی نبودم
از توی آیفون تصویری که نگاه میکنم ..
...چهره اش برایم آشناست
می پرسم : شما ؟
میگوید : باز کن
"خبر بد" هستم .
گوشی از دستم می افتد . . .
سوز سردی به صورتم می خورد.
کلاغ پیر صدایش را بالاتر برده
صدای چرخیدن کلیدی را در قفل ، می شنوم








