ساعت 6:30 صبح جمعس همه خوابیدن و من دارم وسایلم رو جمع می کنم برم بیمارستان. قراره ساعت 8 یه مریض رو ببریم اتاق عمل. وسایلم رو که جمع می کنم چشمم میفته به کاردستی امیررضاکه با دکمه درستش کرده. یاد حرفای دیشبش میفتم که کلی واسه خودش نوشابه باز می کرد. از در که میام بیرون سوز سرمای آخرای پاییز میزنه تو صورتم. بارون هم که ریز ریز داره میاد. سر کوچه که رسیدم یه پراید برام بوق زد گفتم "آریاشهر. . ." و نشستم تو ماشین. به راننده سلام کردم و منتظر جواب سلامش هم نشدم چون روی داشبورد با خط درشت نوشته بود " من ناشنوا هستم ". با خودم گفتم چه جوری پس منو سوار کرد مگه می دونه من کجا می خوام برم و خیلی طول نکشید که فهمیدم ازین مسیر جز مقصد من جای دیگه ای نمیشه رفت. میدون که پیاده شدم باز هم همون سوز قبلی ازم پذیرایی کرد. میدون مثل همیشه نبود. خالی خالی خلوته خلوت. اصلا بهش نمیومد میدون آریاشهرباشه. انگار همه تو خونه هاشون خوابیدن. انگار سرما کار خودش رو کرده. میدون توحید هم دیدنیه هم بالاشو هم پایینش. به قول یکی از دوستان" کاش همیشه این مدلی خلوت بود " . کاش همیشه بی هیاهو بود . ولی تهرون بی ماشین هم به آدم نمی چسبه. انگار یه چیزی کم داره. انگار تو یه شهر دیگه ای. خیابوناش این جوری افسرده ان. دوست ندارم. علیرضا آذرهم همچین فضایی رو دیده بود انگار که سرودهبود
بی تو من با بدن لخت خیابان چه کنم
با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم
بی تو من با بدن لخت خیابان چه کنم
با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم





