
كم مونده بود یَخِه ی همدیگه رو بگیریم. ما با کلی ادعا از ادبیات و شعر و ...حالا یارو داشت یه تیکه شعر می چسبوند به شعر سهراب که اصلا من تو کَتَم نمیرفت. خلاصه برگشت گفت « شرط می بندی». ما هم با اعتماد کامل گفتیم« هر چی تو گفتی قبوله»( البته الان دارم فکر میکنم با اون تعصبی که من رو سهراب نشون دادم خوبه سر شاهرگم نبستم و داستان با یه شام حل شد). خلاصه دوستمون رفت یه کتاب چاپ قدیمی آورد که سنش از من خیلی بیشتر بود و دیدیم که انگار سهراب جانازینا هم گفته...البته به دور از شوخی و باختن یک شام و اینکه دلم می خواست الان سهراب اینجا بود، لپش رو می کشیدم بهش می گفتم : اَی شیطون ( با لحن فتحعلی اویسی ).چیزی که ذهنم رو مشغول کرده اینه که دیگه چه چیزای دستکاری شده ای هست که من متعصبانه باورشون دارم.
کاش یه چاپ قدیمی از خودم داشتم ببینم چقدر عوضم کردن
کاش یه چاپ قدیمی از خودم داشتم ببینم چقدر عوضم کردن





