نویسنده کتاب "خالد حسینی" هست یه پزشک افغانی-آمریکایی که برای اینکه بیشتر در موردش بدونین یه سری به اینجا بزنین. کتاب داستان زندگی مردی به اسم "امیر" هستش که داستان از دوران کودکیش شروع میشه و راوی داستان هم اونه. "امیر" مادر نداره و پدر پولداری داره. همبازی امیر کودکی به اسم "حسن" هستش که پسر نوکرشونه. "حسن" خیلی به امیر علاقه داره و به قولی تو رفاقت هیچی کم نمیزاره ولی "امیر" اینطور نیست. اوج داستان به نظر من جاییه که پسرهایی که با این دو دشمن هستن برای تنبیه کردن "حسن" به زور بهش تجاوز میکنن و "امیر" که در گوشه ای قایم شده جرأت نمیکنه به "حسن" که بارها ازش حمایت کرده، کمک کنه. رابطه این دو پسر ازین جا بحرانی میشه و در سیر داستان از هم جدا میشن. به خاطر مشکلات افغانستان "امیر" به آمریکا میره و اونجا ازدواج میکنه ولی بچه دار نمیشه. روزی از افغانستان نامه ای به دستش میرسه و اونو دوباره به زادگاهش برمی گردونه.در بازگشت به افغانستان "امیر" متوجه میشه، "حسن" به دست طالبان کشته شده و ازش یه پسر به اسم "سهراب" باقی مونده و از همه مهمتر اینکه "امیر" متوجه میشه "حسن" برادرش بوده و تو این مدت، پدرش این راز رو از همه مخفی کرده بوده. "امیر" سعی میکنه "سهراب" رو پیدا کنه و بهش کمک کنه
________________________
داشتن و از دست دادن یه چیز، خیلی بدتر از اونه که از اول اونو نداشته باشی
"به نقل از کتاب"





