15 ماهه بود و به علت مشکل راه هوایی تراکئوستومی شده بود . ازش نتونستن رگ بگیرن واسه همین مشاوره اورژانس جراحی دادن . وقتی رسیدیم آی سی یو مادر و پدرش نگران اومدن جلو و گفتن شما جراحین . قبل ازینکه جواب ما رو بشنون رزیدنت بیهوشی ما رو سریع برد بالای سر بچه اصلا حال و روز خوبی نداشت و چون رگ هم نداشته بود نمی تونستن بهش دارو بزنن . خلاصه شروع کردیم و برای مریض یه رگ خوب از پاش گرفتیم . وسطای کار فهمیدیم مریض زیر دستگاه توموتوراکس هم کرده یعنی هوا بین ریه ها و جدار قفسه سینه جمع شده و نمی تونه نفس بکشه بلافاصله براش یه chest tube هم گذاشتیم وسطای کار پدر و مادر بچه مدام سرک میکشیدن و نگران میپرسیدن خوب میشه و یکی از پرسنل هم کارش این شده بود که ببرتشون بیرون و بگه نگران نباشین . خلاصه الحمدلله کار به خوبی پیش رفت و حالش رو به بهبود بود که اومدیم بیرون . پدر و مادرش نگران ایستادهبودن دم در تا ما رو دیدن اومدن جلو رزیدنت ارشد به من گفت باهاشون حرف بزن و رفت . وقتی بهم رسیدیم مادرش با بغض گفت . حالش خوب میشه . قبل از اینکه جواب بدم موضوعی مثل برق تو ذهنم جرقه زد و بلافاصله برگشتم داخل کارم که تموم شد اومدم بیرون و بازهم همون نگاه های نگران انتظارم رو میکشید . مادر در حالی که همسرش زیر بازوهاشو گرفته بود پرسیدترو خدا آقای دکتر هر چی شده بگید زنده میمونه ؟
منم که موبایلمو یادم رفته بود بردارم نشونشون دادم و گفتم واسه این برگشتم..اصلا نگران نباشین حالش خوبه
...و بغض مادر در آغوش همسرش ترکید
منم که موبایلمو یادم رفته بود بردارم نشونشون دادم و گفتم واسه این برگشتم..اصلا نگران نباشین حالش خوبه
...و بغض مادر در آغوش همسرش ترکید





