Quantcast
Channel: وب نوشته های یك جراح
Viewing all articles
Browse latest Browse all 427

مثل یک کوه . . .

$
0
0
امروز مثل همیشه نبود ..انگاری بی قرار بود . گفتم امروز واسه عمل چی دارین . زیاد تحویل نگرفت گفت منتظر هم بخشیش هستش تا اون بره سر عمل می گفت امروز حسش نیست . راست میگفت هر چی شوخی میکردم دل و دماغ نداشت . رفتم سر عمل و وقتی تموم شد رفتم اتاق اونا دیدم خودش وایساده سر عمل بهش گفتم دکتر ایکس مگه قرار نبود بیاد سر این عمل تو که گفتی حالت خوب نیست واسه چی وایسادی . همونجور که سرش پایین بود گفت واسش مشکلی پیش اومده دیر میاد منم اومدم . بهش گفتم اوضاع مریض چطوره .همونجور که سرش پایین بود گفت "اصلاً خوب نیست حمید ..اصلاً " صدام کردن و رفتم مریض بعدی . عمل که تموم شد دیدم نشسته داره پرونده مریض رو مینویسه .اصلا حالش خوب نبود . بهش گفتم بزار من برات بنویسم . اول نمیزاشت بعد که اصرار کردم پرونده رو داد و رفت ..شروع کردم به نوشتن و . . .
چقدر اسم مریض شبیه اسم دوستم بود . نکنه...
حدسم متاسفانه درست بود ...امیدوارم هیچ وقت مجبور نشم یکی از آشناهام یا کسایی که دوستشون دارم رو زیر تیغ ببرم...
از همه بدتر هم این بود که بیماری انقدر پیشرفت کرده بوده که عملا هیچ کاری برای مریض انجام نشده بود
خیلی سخته چطور دَووم  آوردی ؟

Viewing all articles
Browse latest Browse all 427

Latest Images

Trending Articles



Latest Images