داستان بی خوابی های رزیدنتی و آرزوی یه قطره خواب برای یه رزیدنت جراحی رو انقدر گفتم که دیگه خودمم روم نمیشه براتون بنویسم . حالا شما تصور کنین یه شبی گوش شیطون کر ما کارامون زود تموم شد خواستیم بریم بالش را در بغل گیریم . مثل بچه های خوب مسواک زدیم با همه هم هماهنگ کردیم دیدم کسی با ما کاری نداره و ....رفتیم لالا یه دفعه ساعت یه ربع به 1 بامداد دیدیم باز این گوشیه صداش درومد همینجوری داشتم میرفتم طرف گوشیم با ساق پا که اول کوبیدم تو صندلی کنار میز بعدشم نزدیک بود با مخ برم تو میز ...خلاصه داشتم کلی بد وبیراه به زمین و زمان می گفتم و تو این فکر بودم که باز این وقت شب کدوم مریضی بد حال شده ما که مریض بد حال نداشتیم که گوشی رو برداشتم دیدم از بیمارستان نیست و یکی از دوستامه ...





