Quantcast
Channel: وب نوشته های یك جراح
Viewing all articles
Browse latest Browse all 427

مرا در بغل نگیر

$
0
0
از دور شبیه راهب ها بود ردایی کلاه دار پوشیده بود و صورتش در سایه کلاه پنهان شده بود . قدی بلند داشت و مشت های گره کرده اش را مرتب کنار بدنش تکان می داد  و بر سر دختر جوانی که روبرویش به دیوار تکیه داده بود فریاد میکشید "مرا در بغل نگیر . می فهمی . نمی خواهم مرا در بغل بگیری " دختر جوان قد متوسطی داشت موهایی بلند که اختیارش به دست باد افتاده بود با گونه هایی برجسته صورتی لاغر و چمشمهایی گود افتاده و بی فروغ ، بی اعتنا به حرف هایی که میشنید چشم هایش را به زمین دوخته بود و انگار صدای فریاد هایی را که بر سرش کشیده می شد  نمی شنید . کم کم ازدحامی در اطرافشان شکل گرفت . همه از همدیگر ماجرا را جویا می شدند و کسی برای این ماجرا جوابی نداشت . در میان همهمه و صدای جمعیت کسی فریاد کشید "کنار بایستید اینجا چه خبر است ؟" سرها که به عقب و به سمت صدا برگشت همه کلانتر شهر را دیدند که دست بر سبیل های از بناگوش در رفته اش می کشید و جمعیت را نگاه می کرد . بدون اینکه کسی جوابی بدهد افرادی که جلوی کلانتر ایستاده بودند کنار رفتند و کوچه ای برای عبور کلانتر از دل جمعیت باز شد . راهب بدون توجه به آنچه که در اطرافش می گذشت همچنان فریاد می کشید " رهایم کن . دست از سرم بردار. برو زندگی کن . نمی خواهم مرا بغل کنی . می فهمی ؟ "کلانتر دست هایش را به کمر زد و از میان جمعیت گذشت و وقتی به چند قدمی آن دو رسید فریاد زد" آهای تو کیستی با این دختر چه کار داری ؟" راهب که انگار تازه متوجه دور وبرش شده بود ناگهان سکوت کرد وبه آرامی سرش را به سمت صدا چرخاند . کلانتر را که دید آرام به سمت او حرکت کرد وقتی به یک قدمی کلانتر رسید ایستاد . یک سر و گردن از کلانتر بلند تر بود . کلانتر که انگار از راهب

Viewing all articles
Browse latest Browse all 427

Latest Images

Trending Articles